تبليغاتX
یادداشتهای یک زن

یادداشتهای یک زن

هر چه می خواهد دل تنگت بگو
................
سرکار علیه و : اگر یکی به شوهر شما گیر بده چیکارش میکنید. یه این سوال جواب بدین لطقاخیلی برام مهمه

--------------------------------------------

اوا ! خاک عالم خواهر!چی شده قربونت برم...نبینم غصه دار بشی...الهی جیز جیگر بزنه هرکی به زندگی تو گیر میده...الهی ناکام از این دنیا بره...الهی زمینگیر بشه...جون دلم ! بیا این سبزیها رو با هم پاک کنیم تا بهت بگم ...راستی میدونی اقدس خانوم النگو گرفته...تازه قشنگ هم نیست و بهش هم نمیاد...ما که حسود نیستیم ولی خدا شانس بده... وایسا این چارقد قرمزم رو درست بکنم خانومم اون دسته جعفری رو بده به من ...یه چیز دیگه ، میدونی شوهر کبری خانم یه زن صیغه ای داره...مرتیکه هیز...چقدر ازش بدم میاد. مرده شور ریختش رو ببره...جونم برات بگه خواهر!دیروز این صغری خانوم تو عروسی یه لباس پوشیده بود بیا و ببین...اون پر و پاچه و بر و بازو رو همچین انداخته بود بیرون که نگو...نمیگه از ما دیگه گذشته این کارا!داماد داریم عروس داریم ناسلامتی!نگفتی کیه که به شوهر تو گیر داده...خوش بر رو روست!خوشگله! پولداره!حتم دارم از تو خوشگلتر نیست...دختره اکبیری...آخه شرمی گفتن حیایی گفتن...والله آخر زمونه...امام زمان باید ظهور کنه...و با همون شمشیرش بزنه اینها رو دو نصف کنه ...بی ناموسی هم حدی داره...ای خواهر نمیدونی من چها کشیدم از دست شوهر هام...اون اولی که خدا نیامرزدش...روزگارم رو سیاه کرد...خوب شد مرد...حاک خبر نبره براش...ولی هیچی تو دلش نبود...فقط یه کم دیوونه بود...یه تخته اش کم بود...هر چی میگفتم مرد بیا تا با میخ این تخته لق رو برات درست کنم خرجش نمیرفت...عصبی هم بود...میزد به کله اش رب و روبم رو میاورد جلو چشم...این چشای من رو نبین حالا گود افتاده چشم داشتم مثل چشم آهو...خدا بیامرز میگفت چشمهات مثل چشم خر میمونه...خوشگله...تعریفهاش هم مثل تعریف نبود چشم دراومده.. از بس از دستش گریه کردم چشام گود افتاد تازه رنگ چشام هم آلبالویی بود...اینقدر قشنگ بوووووود که نگو....ولی این دومی اخلاقش خوب بود ولی ورپریده خیرندیده ،اگه یه حرمسرا زن بهش میدادی سیرمونی نداشت...تو دلم رو عین دل ماهی سیاه کرد...منم یه شب که خواب بود یه حلبی روغن داغ کردم و وقتی دهنش باز بود و خرناس میکشید ریختم حلقش...راحتش کردم...چیه آخه این همه بری دنبال ناموس مردم...خوب شد که بعدش نزدیک خونمون یه آتشفشان شد و خدا بیامرز زیرش مدفون شد...حالا که دستش از دنیا کوتاه شده حتم دارم ازم خیلی ممنونه که جلوی گناه کردنش رو گرفتم...

ولی خواهر ! نمیدونم چرا اینقدر از ریخت این هوو بدم میاد...باید برم به غذا سر بزنم...تا بچه ها نخورن...آخه مرگ موش ریختم واسه این مش رمضون مادر مرده...فردا بیا بهت میگم چیکار کنی...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعتتوسط حوا |
هدیه یه دوست...
مترسک عریان

ای باغبان

مرا بپوشان

تا راز بین من وتو

تا ابدپوشیده بماند

روزی که کلاغ ها

هجوم آورند

زمستان برایت سخت می شود

من مترسکی عریانم !!
------------------------------------
احساس تلخ

چقدر سخت است

وقتی که

دل آدمی

در سوراخ

کفش یک کودک روستایی

گیر می کند!!
+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعتتوسط حوا |
دکتر شریعتی
در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
و بر حسین می گریند که آزادانه زیست!!!
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که بجای افکارش
زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعتتوسط حوا |
محرم....
محرم که میاد حس خاصی پیدا میکنم...فکر میکنم این روزها روز گریه و تو سر زدن نیست

روز نوحه خوندن و مویه کردن نیست...سیاه پوشیدن به چه دردی میخوره؟

علم و پرچم سیاه زدن چه فایده ای داره؟مدام به این عبث های بزرگ فکر میکنم

فکر میکنم این روزها خاصند تو تاریخ بشریت...باید این چند روز رو جور خاصی دید

باید به جای نام حسین ،رسم حسین رو جاری کرد

جوانمردی ابوالفضل...ایثار و عشق یاران عاشق رستگار...

دیگر خواهی به جای خودخواهی...عشق به جای نفرت...ظالم ستیزی به جای سکوت برده وار

جوانمردی به جای نامردی...ایمان به جای شرک...راستی و درستی به جای دروغ و پلیدی...

این روزها زشتی رو تحمل نمیکنم...خیلی بیشتر اذیتم میکنه...

بیشتر اذیت میشم وقتی که هر عمر و عاص و ابوسفیان و اشعری رو به اهل بیت رسول خدا تشبیه میکنند

نمیدونم میدونند چی میگن؟واقعا درک میکنند؟

ولی سفره های کریمانه اهل بیت این روزها دیدنیست...



+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعتتوسط حوا |
این عزیز دل برادر هوس تدریس کرده...

مدام آموزش مسائل جنسی میده...میاد خصوصی...

تدریس خصوصی میکنه اونم بی هیچ اجری...

ذلیل مرده گرایش خاص منفی داره...من که هیچ هیزم تری بهش نفروختم

نمیدونم از کجا پیداش شده...این آخرین باره که در موردش چیزی میگم

ولی احساس ناامنی بدی به حوا دست میده...اندوه بدی تو دلم چنگ میندازه...

---------------------------------------------------------

آزار جنسیتی...این پدیده زشت

که غالبا از سوی مردان منحرف و مشکل دار از نظر شخصیتی شکل میگیره

مزاحمت هایی که هرچند وقت یکبار همه حواها حتی دختر بچه ها با اون روبرو میشن

و متاسفانه هیچوقت هم تمومی ندارند

از وقتی که یه کم خوب و بد رو میفهمی باهاش روبرویی تا وقتی که کاملا از آب و گل می افتی

خیلی وقتها طرف اینقدر گرسنه است و اینقدر بی تقوا که حتی به سن و سال هم توجه نمیکنه

متاهل یا مجرد هم براش فرقی نداره...حوادث رو که می خونی منزجر میشی

از همه چیز حتی از خودت...

تجاوز به عنف...قتل...آدم ربایی ...زنا با محارم...زن کشی...شوهر کشی...خیانت...

نمیدونم ریشه این همه زشتی کجاست

چه تصویر زشتی از آدم و حوا...چقدر کریه...

با خودت میگی خدایا!آخه این چه کاری بود؟چرا گناه رو خلق کردی؟

چرا قابیل؟چرا کلاغ؟چرا خیانت؟چرا وسوسه؟چرا آب و گل آأم و حوا رو توام با گناه خلق کردی؟چرا اینجوری...

مگه بیکاری خدا؟اون دختر بچه یا پسر بچه بیگناه چرا باید طعمه یه گرگ کثیف بشه؟

چرا در دم اونو مجازات نمیکنی؟چرا حسابش رو نمیرسی؟و یه عالمه چرای دیگه...

که هیچوقت نمیتونی جوابی براش پیدا کنی...


+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعتتوسط حوا |
بازی !بازی! با ریش بابا هم بازی!
سر به سر رییس گذاشتن هم مزه میده

هر وقت صدا میزنه...این دمپایی های پاشنه دار رو میپوشم

و میرم اصل کنارش می ایستم...یا توضیح میدم یا به توضیحش گوش میدم

و اونوقت یه سر و گردن بالاترم از آقای دکتر پژوهشگر...از بالا بهش نگاه میکنم

دستپاچه میشه...با عجله خودش رو پرت میکنه رو اولین و نزدیکترین صندلی

و اونوقت باز حس بهتری پیدا میکنه...

من سرشار از شیطنت لبخند میزنم...و باز خوش به حالم میشه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعتتوسط حوا |
بدون شرح

ما همه لعبتکانیم و فلک لعبت باز...

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعتتوسط حوا |
حرف تلخ بسه...
پنج شنبه این داداش کوچیکه ما هم به جرگه متاهلین پیوست .با اینکه سن کمی داره و به نظر همه ما آماده اداره یه زندگی نبود.اما خودش برخلاف ما فکر میکرد.خلاصه در برابر یه کار انجام شده قرار گرفتیم و یهویی صاحب یه عروس خوشگل شدیم.علیرغم نارضایتی تمام از راه و رسم داداشی ،واسه خاطر عروس خانوم و خونواده محترمش حضوری پررنگ داشتیم . تا ببینیم به عنوان خواهر شوهر چه می کنیم!!!یه متولد آخرین سالهای دهه شصت که همه رو به ستوه آورده ،نمیدونم چه جوری میتونه از پس خوان دشوار تاهل بر بیاد.فقط یه کله خر میتونه اینجوری بیگدار به آب بزنه...جالبه !خوش شانس هم هست.آسون گرفتند...خیلی آسون...

-----------------------------------------------------------

دعا میکنم این بچه پررو و تخس خانواده ، تاهل آدمش کنه...

دعا میکنم زندگی خوبی داشته باشه

همینطور واسه همه بچه های این آب و خاک.....

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه زمانی تصور میشد با انقلاب همه چی درست میشه...و هر چی مصیبت بود از ریشه طاقوت میدونستند... اما پس از سالها میبینیم هنوز هیچی درست نشده...اقتصاد نابسامان و اوضاع سیاسی رو نمیگم....بلکه طرز فکر نسل دهه شصت به بعد رو میگم...در این سالها با اینکه آرامشی نسبی رفته رفته بر کشور حاکم شد و جنگ نفسهای آخرش رو کشید...مردم از نظر رفاه وضعیت بهتری رو پیدا کردند اما با اینحال به تدریج نسلی شکل گرفت کاملا بی هویت...کاملا مسخ شده و البته گریزان یا متنفر از دین...یه زمانی ما خودمون رو نسل سوخته می نامیدیم...تحریم های بعد از انقلاب بود و جنگ بمب و آتش و محرومیت و مرگ...اما هر وقت که میبریدیم...هر وقت که نفس هامون به شماره می افتاد...یه گوشه دنج و راز و نیاز با خدا همه چی رو حل میکرد...اما نسل بعد از ما چی؟!با یه نگاه به پوشش و تفریح و آرزوهای اونها میشه فهمید که جامعه براشون هیچ کاری نکرده...اونها یه نسل رها شده هستند که فقط خدا میتونه بهشون کمک کنه...حتی خونواده هم ناتوان و مستاصل از کمکه...چرا که فضای اجتماعی حاکم یه فضای ناسالم و یاس آوره...

خدا رو از اونها گرفتند...

کی گرفته نمیدونم...

چرا اینو نوشتم نمیدونم...بگذریم...خدا بزرگه...توکل بر خودش...




+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعتتوسط حوا |
ای بابا!

تو که حالت خیلی بدتر شده...خدا شفا بده...

آمین....

نظر عمومی میدی!!!!!

بابا دست مریزاد!ایول داره به جان خودت!

حداقل آدرس بده...اسمم که دیگه نذاشتی؟مرد هم اینقدر ترسو؟

مازوخیستی!؟سادیسمی!؟جنونی!؟یا گرسنه جنسی!؟یا شاید گرگ ریقوی مردنی!؟

برو به همون جنگلی که ازش اومدی...

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعتتوسط حوا |
برای تویی که مرا آزردی

دکتر شریعتی

برای همسایه ای که نان ما را ربود ، نان

برای آنان که قلب ما را شکستند ، مهربانی

برای کسانی که روح ما را آزردند ، بخشش

وبرای خویشتن آگاهی و عشق می طلبم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعتتوسط حوا |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس